میروم بر سر کوه…تا از فراسوی گناهم… تو را فریاد کنم…ای آزادی…چقدر قریب شدی با من
دسامبر 22, 2009
Quitting Smoking Now
Greatly Reduces Serious Rsks
to Your Health
MERIT 100’s
دسامبر 15, 2009
کاش دلتنگی ها پایانی داشت.اما در پایان دلتنگیست که میماند و پایان را هر چه باشد و هر که باشد میشورد و میبرد به فاضلاب ذهن.به قول یکی:
همش دلم میگیره…همش تنم اسیره…
اما چه کنم که هر چه می آید از اوست و بر ماست.اوست که ما را کوچک می کند و خود را بزرگ.اوست دوست امروز و رفیق دیروز.کاش درمانی بود مرا که دگر, نه دوستی باشد و نه رفیقی.نه خنجری و نه دستی.در آخر این باشد بین من و او که دگر خاطرات نیمه شب های تابستان, در آغوش شیطانی زیبا را در گوشش زمزمه نکنم
نوامبر 21, 2009
دیروز با دو تا از همکارام (دو تا از دلقک ها)بودم.یک سفر 9 ساعته که قرار نبود انقدر طول بکشه.ولی کل این 9 ساعت منو همکارام فقط میخندیدیم.آره میخندیدیم…
تعجب هم داره…چون تو این 9 ساعت ما دلقک نبودیم و بقیه آدمای دور و برمون دلقک شده بودن.با این که کلی خندیدیم و لی وقتی به خونه رسیدم و تنها روی تخت دراز کشیدم یک درد وحشتناکی تو سرم ,فکم , روده هام , شکمم , کمرم و چشمام احساس کردم و تنها را علاجش یک قهوه ی تلخ و غلیظ بود همراه با سیگار های خودم.
دردش خوب شد ولی فهمیدم که بهترین چیزا هم درد داره.چه دلقک باشی , چه تماشاچی.
نوامبر 21, 2009
در کنار جزایر باتلاقی زرد
زندگی دهقان اجاره دار غم انگیز است
در جستجوی نانی که یافت نشد
بیست سال در این سرزمین سپری گشت
بیست سال بجز وعده ها چیزی عاید نشد
و همان کج بیل هنوز در دست است
با چهارده کودک در این دنیا
بجز آنها که در گور خفته اند
تفنگ کهنه ام را در دست گرفته ام
همان گونه که کج بیل را در دست می گیرم
با نیرویی که گرسنگی می بخشد:
به آنها که از نان خود دفاع می کنن
(آلفونس رمانوسانتانا)
نوامبر 13, 2009
بریده بریده حرف میزنی
گویی زبانت را…
گویی لبانت را به…
گویی گلویت را کسی…
گویی فکرت را نمی توانند اسیر کنند
نوامبر 11, 2009
خیلی خوبه که
صبحا تنهای تنها
از خواب بیدار شی و
مجبور نباشی به یه عده بگی
که دوستشون داری
در حالی که دیگه …دوستشون هم نداری
خیلی وقته که دیگه مفهوم دوست داشتن برام گم شده.خیلی گشتم ولی همش دوست داشتنای مزخرف رو می بینم.چند وقتیه فهمیدم امکان نداره که آدما بتونن همدیگرو کامل دوست داشته باشن.یا از روی دلسوزیه یا اینکه دوست داشتنشون موقتیه.دوست داشتن آدما ناقصه.چرا…چرا باید دنبال یه چیز ناقص بریم و وقتمون رو صرفش کنیم.ما آدما خودمون ناقصیم و باید دنبال تکامل باشیم و یه رابطه ی کامل.ما آدما یا بهتر بگم ما دلقک ها فقط می تونیم عادت کنیم.عادت به هر چیز بزرگ و کوچیک.مثلاً یه دوست…ولی بعضی وقتها هم نمی تونی از روی دوستت رد بشی.وای چه لحظه ی گندیه هم حالت از دوستت به هم میخوره هم از خودت.
نوامبر 10, 2009
درد من حصار برکه نیست…درد من زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.
اکتبر 18, 2009
آیا مردن سخت است؟ راستش را بخواهی نمی دانم.شاید سخت شاید آسان.ولی گاهی اوقات مرگ یک نفر به قدری لذت بخش است که آرزوی آن را داری.ولی با همه ی این تفاسیر مرگ یک نفر تاره آغاز راه است.آغازه مبارزه برای نمردن و پیروز شدن.به امید آن روزی که تمام دلقک ها آزاد باشند و دیگر روی سن نباشند.مرگت باد.
